به کلبه درویشی من خوش اومدین
بندر انزلی
to fall in love to laugh until it hurts your stomach to find mails by the thousands when you return from a vacation to go for a vacation to some pretty place to listen to your favorite song in the radio to go to bed and to listen while it rains outside to leave the shower and find that the towel is warm to clear your last exam to receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to to find money in a pant that you haven't used since last year to laugh at yourself looking at mirror, making faces calls at midnight that last for hours to laugh without a reason to accidentally hear somebody say something good about you to wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours to hear a song that makes you remember a special person to be part of a team to watch the sunset from the hill top to make new friends to feel butterflies! in the stomach every time that you see that person to pass time with your best friends to see people that you like, feeling happy see an old friend again and to feel that the things have not changed to take an evening walk along the beach to have somebody tell you that he/she loves you remembering stupid things done with stupid friends. to laugh, laugh, and ... laugh these are the best moments of life let us learn to cherish them "life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed" **************************************** وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه كردن به تو نشون میده "چارلی چاپلین" خوب
عرض شود که بلاخره بعد از کلی تحقیق و تفحص من اون کسی رو که میتونم بهش
تکیه کنم و ازش انرژی بگیرم و خیلی چیزای دیگه پیدا کردم . البته از اولشم
بود ولی من دیوونه حواسم نبود یعنی یه جورایی چشمام کور بود و نمیدیدمش
خلاصه اینکه من عاشق شدم بدجوریم عاشق شدم... عشق تازه آخرین عشق من است عشق تازه بهترین عشق من است عشق تازه کعبه و معبود ماست عشق تازه پاد زهر غصه هاست عشق تازه مهربان و بی ریاست عشق تازه یک نفر هست و خداست ای خدا ای آخرین محبوب من ای خدا ای برترین معشوق من ای خدا ای محرم اسرار دل ای خدا ای همدم و غمخوار دل بارلاها عاشقت غرق گناه است ، ببخش شرمسار و روسیاه است ، ببخش در مقام چاه زشتی و خطا بنده ات در ته چاه است ، ببخش بارلاها این دلم بیمار بود زندگی در پیش رویم تار بود تیر شیطان چشم من را کور کرد دیو احساسم مرا مجبور کرد من که گم بودم در این دنیای تار گمترم کرد و مرا منفور کرد بارلاها غرق خون بودم که پیدا کردمت در لب مرز جنون بودم که پیدا کردمت یا رب اکنون که تو دلدار منی روشنی بخش شب تار منی غصه و ماتم دگر جایی ندارد در دلم مثل باران بهاری عشق میبارد در دلم بارلاها قدرتم ده عاشق مهرت بمانم تا ابد برام مهم نیست که بهم میخندن.مهم نیست که درباره م چی میگن.من از دنیای بدون عشق متنفرم.از آدمایی که مثل ماشین از کنار هم عبور میکنن،از روی عادت به هم سلام میکنن،از روی عادت میخندن،از روی عادت زندگی میکنن متنفرم. من می خواهم بمییییییییییییییییییییییییییییییییییییرم دوست دارم بنویسم ولی نمی دونم درمورد چی بنویسم از کجا شروع کنم کجا بنویسم چرا بنویسم می خوام حرف بزنم ولی نمی دونم با کی حرف بزنم در مورد چی حرف بزنم از کجا بگم کی بگم چطور بگم چرا بگم چقدر بگم می خوام شعر بخونم ولی نمی دونم چی بخونم شعر کی را بخوانم می خوام آواز بخونم ولی نمی دونم بلند بخونم یا زمزمه کنم می خوام گریه کنم ولی نمی دونم برای کی یا چی گریه کنم می خوام سفر کنم ولی نمی دونم کجا برم طولانی برم یا کوتاه برم می خوام ولی نمی دونم چی می خوام دوست دارم ولی نمی دونم چی دوست دارم خوشم می آد ولی نمی دونم از چی خوشم می آد عجیبه نه ولی باور کنید اینجوری شدم البته بعضی وقتا اینجوری میشم نمی دونم چرا. وقتی خیلی دلم می گیره اینجوری می شم وقتی می خوام حرف بزنم هنوز شروع نشدم بهم می گن چقدر حرف میزنی کمتر حرف بزن بابا منم دل دارم دوست دارم حرف بزنم دوست دارم حرفامو گوش کنن دوست دارم بعضی وقتا داد بزنم دوست دارم بعضی وقتا آواز بخونم با صدای بلند دوست دارم بعضی وقتا زمزمه کنم دوست دارم بعضی وقتا بنویسم دوست دارم نوشته هامو بخونن دوست دارم .......
واقعا نمی دونم چیکار کنم گیج شدم و خسته از این دنیا مزخرف که پول شده همه چیه مردم ... عشق یعنی خاطرات بی غبار دفتری از شعر و از عطر بهار عشق یعنی یك تمنا , یك نیاز زمزمه از عاشقی با سوز و ساز عشق یعنی چشم خیس مست او زیر باران دست تو در دست او عشق یعنی ماتحب از یك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق یعنی عطر خجلت شورعشق گرمی دست تو در آغوش عشق عشق یعنی "بی تو هرگز ...پس بمان " تا سحر از عاشقی با او بخوان عشق یعنی هر چه داری نیم كن از برایش قلب خود تقدیم كن خیلی سخته که بغض داشته باشی اما نخوای کسی بفهمه .. خیلی سخته عزیزترین کست ازت بخواد که فراموشش کنی .. خیلی سخته که سالگرد اشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری . . . . خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن جز اونی که فکر می کنی بخاطرش زنده ای..... خیلی سخته که غرورت رو بخاطر یک نفر بشکنی ولی بعدش بفهمی که دوستت نداره !!!!!!!!! تو رفتی ولی اگه یه روز چشمات پر از اشک شد و دنباله شونه ای گشتی تا گریه کنی صدام کن قول نمیدم اشک های تو رو پاک کنم ، منم باهات گریه میکنم . اگه دنبال مجسمه سکوتی گشتی تا سرش داد بزنی صدام کن ، قول میدم ساکت بمونم . اگه دنبال خرابه ای گشتی تا نفرت رو در اون دفن کنی صدام کن ، قلبم تنها خرابه وجود توست . اگه یه روز صدات کردم که بهت نیاز دارم ، بهم نگو کجایی ، فقط یه لحظه چشماتو ببند و به من فکر کن تمام عشق من تبدیل به نفرت شد . خودت اینو می خواستی مگه نه ... حالا تو با اون خوشبختی مگه نه ؟ همیشه خوشبختی تو رو می خواستم اما حالا دلم می خواد خورد شدن تو رو ببینم. می خوام بینم که از این همه ظلم به من پشیمونی . خیلی نا مردی کردی آقا پسر . با اون حرفات بد دل منو شکستی . من تو رو تا بی نهایت می پرستیدم ولی هرگز نفهمیدی التماست کردم و در خود شکستم غرورمو باز هم نفهمیدی واسه گم شدن تو رويا نمي خوام با تو بمونم خاطره هامونو امشب با دقايق مي سوزونم يه روزي به خاطره تو روي شب ها پا گذاشتم اون روزا هيچ چيزی رو قد نگاهت دوست نداشتم تو چشات يه غزل بود يه غزل جنس ترانه تپش قلبه من و تو مي سرودش عاشقانه دل اين عاشق تبارو يه روزي آسون شكستي چشماتو به روي عشق و روي مهربوني بستي هر چي مهربوني كردم تو شدي نامهربون تر واسه اين شهرزاد عا شق تو شدي غريبه آخر اون كسي كه عاشقت بود تو رو ديگه دوست نداره واسه دل بريدن از تو لحظه ها رو مي شمارم..... اگرزنده اي،به خاط اين است كه هنوز به آنجا كه بايد باشي ، نرسيده اي . باشه تا مجبور نشی واسه جا شدن تو قلبش خودت رو کوچیک کنی... من زندگي را براي عشق مي خواهم مي خواهم تا ابد عاشق بمانم مي خواهم براي عشق بخندم و برايش گريه كنم مي خواهم با عشق به خدايم برسم مي خواهم عشق را ثابت كنم مي خواهم براي عشق بميرم مي خواهم براي تو بميرم بنام یگانه نوازنده’ گیتار قلبم از زندگی هر آنچه لیاقتش را داریم به ما می رسد نه آنچه آرزویش را داریم دنیا را بد ساخته اند......... کسی را که دوست داری،تورادوست نمی دارد. کسی که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است . زندگی یعنی این ادامه مطلب فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد ... ما رو باش خيال مي کرديم هميشه يکي روداريم يکي که به وقت گريه سر رو شونه هاش بذاريم ما رو باش خيال مي کرديم که يکي به فکرمون هست ميون اين همه وحشت توي اين کوچه بن بست ما رو باش دل به کي بستيم چشم به راه کي نشستيم ما که واسه خاطر تو قرق ماهو شکستيم وقتي خورشيد حقيقت از خواب قصه برآشفت تازه فهميدم چه آسون چشم تو به من دروغ گفت هاج و واج رد نگاتو به گلاي قالي دوختي بگو اون همه عشقو به چه قيمتي فروختي؟ تو به فکر من نبودي توي گرگ ومیش شوق زندگی در رگهایمان جاریست هر چند گه گاه سرد می شود از جوشش مهربانی های ناکرده زیاد است هر چند دستانمان را زنجیر غرور و قلبمان را محبوس خود خواهی کرده باشیم.شکرانه ها بسیارند برای سجود ببینیم و نبندیم چشمهایمان را روی انوار شاد و گرم افتاب هر روز ای ستاره ای که پیش دیده ی منی ! هر کجا ، به هر که می رسی خنجری میان مشت خود نهفته ست پشت هر شکوفه ی تبسمی خار جانگزای حیله ای شکفته ست! آن که با تو می زند صلای مهر ، گر چراغ روشنی به راه توست ، ای ستاره ما سلام مان بهانه است عشق مان دروغ جاودانه ست . در زمین زبان حق بریده اند حق ، زبان تازیانه است. وان که با تو صادقانه درد دل کند های های گریه ی شبانه است ! ای ستاره، ای ستاره ی غریب ! پس چرا به داد ما نمی رسد ؟ ما صدای گریه مان به آسمان رسید از خدا چرا صدا نمی رسد ؟ دل مي گيرد و ميميرد و هيچ کس سراغي ز آن نمي گيرد. ادعاي خدا پرستيمان دنيا را سياه کرده ولي ياد نداريم چرا خلق شديم. غرورمان را بيش از ايمان باور داريم.....
حقيقت انسان به آن چه اظهار ميکند نيست بلکه حقيقت او نهفته در آن چيزي است که از اظهار آن عاجز است بنابراين اگر خواستي او را بشناسي نه به گفته هايش بلکه به ناگفته هايش گوش فرا بسپار... آبي تر از آنم كه بيرنگ بميرم... از شيشه نبودم كه با سنگ بميرم... من آمده بودم كه تا مرز رسيدن... همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم ... تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبم.... شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم... من میدونم که روزی خواهم مرد ، پس مرا در خاک می گذاريد من رو در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدونند که سیاه بخت بودام چشمان من رو باز بگذارید ، تا تمامی جهان بدونند که چشم انتظار از این دنیا رفته ام دستم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدونند که من چیزی از این دنیای پر از نفرت همراهم نبرده ام و در آخر یک پارچه سیاه بر تابوتم بکشید ، تا همگان بدونند هر چه ظلمت بود کشیدم دلم گرفته ای خدا دنیا برام یه زندونه ببین تو این دنیای تو کسی با من نمی مونه می خوام بگم خسته شدم از این همه غریبه ها چرا نمی شه من بیام پیشه تو ای خدا خدا به من می گفت دوستم داره اما حالا می گه برو دیگه حالا تنها شدم دلم گرفته ای خدا کاشکی می شد بهت بگم که من چقدر دوستش دارم اما نمی دونم چرا اون دیگه دوستم نداره می گه که من دوست دارم این کارا واسه خودته نمی خوام این محبت که با یه دنیا غم باشه دیشب تا صبح زار می زدم چرا که این طوری شده حالا می خوام من بمیرم که شاید تورو ببینم سال من ، سال اشک ، سال شب ، سال سخت سال تو ، سال لبخند ، سال خورشید ، سال وقت سال ما ، سال صبر، سال گرم، سال گریه ، سال شبانه های بی تو، سال انتظار، سال محبت، سال دوری ، سال زيباترين لحظات، سال شب گریه های من ، سال نیاز، سال دعا، سال مهر ... سالی که گذشت، از برای ما گذشت. برای من که پرستیدم ، برای تو که نفس دادی ، من که گرم شدم ، تو که امید دادی ، من که گم شدم در چشمانت ، تو که پیدایم کردی با عشقت .... سالی که برای من و تو گذشت... از تیری که به قلبم روانه کردی آغاز شد و با مرداد دستهایت گرمتر شد. شهریور چشمانت مرا به اوج کشاند و مهر وجودت خزان را زیباترین فصل زندیگم کرد. با سخنان عاشقانه ات، شبهایم را گرم و آبانی کردی و نسیم بادپای آذرت پیک بوسه هامان شد. لطافت برفهای دیماه را با سکوت دلنشینت به من دادی و بهمن عشق آتشینت را بر سرم ریختی و به آتشم کشیدی. اسفندت را به من بخشیدی تا طلوع کنم و اسفندی باشم برای تو.. فروردین وجودت مرا از نو تازه کرد و اردیبهشت نگاهت قلبم را گرما داد و خرداد تنت فاصله هارا گذراند و مرا به آتش کشید. و اینک ما از نو آغاز می شویم... آغازی دگرگونه و زیباتر... وقتی که می رفتیم با پایه پیاده گفتی فقط یادت باشه یه دوستیه ساده ساده ساده هیچ حسی نباشه هیچ عشقی نباشه یه روز خواستیم جدا بشیم بریم خیلی ساده این بارونه چشمام تمومی نداره آخه دلم برای تو یه بی قراره قراره قراره گفتی نمی خوامت عاشقت نمی شم گریه هاتم دیگه برام فایده نداره دیدی که عاشقت کردم خودت گفتی که فکر نمی کردم اینجوری عاشقت بشم ولی دیدی که عاشقت کردم اما من واسه تو می مردم دوستم نداشتی غصه می خوردم آخرش دله تو رو بردم آخرش دله تو رو بردم گفتی من و می خوای چیکار تنها برو هر جا می خوای برو وقتی که می رفتیم با پایه پیاده گفتی فقط یادت باشه یه دوستیه ساده ساده ساده هیچ حسی نباشه هیچ عشقی نباشه یه روز خواستیم جدا بشیم بریم خیلی ساده واسه تو می مردم غصه تو می خوردم یواشکی عکستو با خودم می بردم می بردم تا صبح می نشستم کنار عکست بیدار می موندم غصه تو می خوردم دیدی که عاشقت کردم خودت گفتی که فکر نمی کردم اینجوری عاشقت بشم ولی دیدی که عاشقت کردم اما من واسه تو می مردم دوستم نداشتی غصه می خوردم آخرش دله تو رو بردم آخرش دله تو رو بردم گفتی من و می خوای چیکار تنها برو هر جا می خوای برو تا حالا احساس کردی داری از درون می سوزی ولی این سوختن بدون دود و آتش است یعنی کسی اونو نمی بینه تا اینجا زیاد بد نیست میشه تحمل کرد ولی اگر این سوختن آنقدر ادامه پیدا کنه که احساس کنی دیگه درونت هیچی نمونده و آدم کاغذی شدی یعنی به تلنگری بندی تا فرو بریزی... . باز این هم زیاد بد نیست اما اگه تو این حال باشی و فقط و فقط خودت این را بدونی و کسی نباشه که بدونه و درکت کنه اون موقع است که داغون می شی اون موقع است که فکرت کار نمی کنه اون موقع است که دیگه دلیلی واسه زندگی نداری. زندگی اینه ؟ من نمی خوامش
عاشق شدن
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه
آخرین امتحانت رو پاس کنی
کسی که معمولا زیاد نمیبینیش ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن کنه
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمیکردی پول پیدا کنی
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
بدون دلیل بخندی
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف میکنه
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره
عضو یک تیم باشی
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
دوستای جدید پیدا کنی
وقتی اونو میبینی دلت هری بریزه پایین
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ... باز هم بخندی
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
قدرشون رو بدونیم
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد"
تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده ...
وقتی.. ظلم تا اعماق وجودت رخنه میکند ..
وقتی.. تیر جفا قلب تورا پاره پاره کرده ...
و امیدی جز خدا برایت نمی گذارد ..
وقتی ..اشگهایت دیگر یارای شستن سیمایت را هم ندارند ..
وقتی .. ظالم .. تمام راه ها را برویت بسته تا تکه تکه ات کند ..
و در آخر ..
وقتی زمین می خوری و جلاد پا را روی گلویت می گذاردتا آخرین رمق را از تو بگیرد ..
از ایمانت کمک می گیری ..
و با تمام توان فریاد می زنی خدایا کمک کن ..
و با کمال تعجب می بینی خدا بالای سر توست ..
اما با شمشیر برهنه ای قصد تو را دارد ..
نا باورانه می خواهی حرفی بزنی ...
اما خدا با لگدی دهانت را می دوزد ..
و با صدای کر کننده ای میگوید ..
باز هم باید امتحان بدهی !!!
آن زمان چشمانت را می بندی ..
و با خود میگویی چه کسی شیطان است .
من ...
جلاد ...
یا.. خدا ..
بله بهار من ..
آن زمان خواهی دانست که خودت خدایی ..
و باید دست روی پاهایت بگذاری و بلند شوی ..
چون سرنوشت کسی عوض نخواهد شد ...
مگر بدست خودش ..
تلفن زنگ میزنه،برنمیدارم.حوصله حرف زدن با هیچکس رو ندارم.
دیشب تا صبح بیدار بودم و به شدت خسته ام.حالم میخواد بهم بخوره.تمام تنم درد میکنه.دستام شده مثل یه تیکه یخ،سرد سرد،مثل دستای مرده.
من نگرانم که نکنه کسی زودتر از همیشه خونه بیاد.دلم میخواد تنها باشم.از نگاهای کنجکاوشون خسته شدم.از این سؤال مسخره که چرا چیزی نمیخوری؟چرا حالت بده؟خسته شدم.
دلم میخواد داد بزنم سرشون و بگم به شما چه؟چرا انقدر ازم سؤال میکنید؟نمیخوام بخورم،میخوام بمیرم.برای مرگمم باید از شما اجازه بگیرم؟
دلم میخواد برم یه جایی که هیچکس منو نشناسه.هیچ کس ازم هیچ سؤالی نپرسه.هیچکس کاری به کارم نداشته باشه.بذارن به حال خودم باشم.
دلم میخواد برف بباره.دلم برای راه رفتنای بی مقصدم زیر برف تنگ شده.دلم میخواد راه برم و برف بخوره توی صورتم.دلم میخواد پاهام تا زانو توی برف فرو بره و انگشتام از سرما بی حس بشن.دلم میخواد یه کلبهء برفی درست کنم وسط یه جنگل بزرگ ِ پر از برف.بعد تنهای تنها برم توی اون کلبه و آروم دراز بکشم و خیره بشم به سقفش و منتظر بمونم تا کم کم مرگ بیاد و من رو سوار اسب سفیدش بکنه و چهارنعل از زمین دور بشه و بره توی آسمون.من محکم بغلش کنم و اون همینطور بالا و بالاتر بره تا دیگه هیچ اثری از زمین دیده نشه.
هیچوقت توی زندگیم انقدر خسته نشده بودم.ولی الان دیگه واقعاْ بریدم.از خودم بدم میاد.حقمه، هرچی که به سرم میاد تقصیر خودمه.چه بهتر که آدم احمقی مثل من بمیره.دنیا پر از آدمای احمقه.یکی کمتر بشه آب از آب تکون نمیخوره.
تازه خیلیا راحت میشن و از دستم نجات پیدا میکنن.
تمام دیشب رو فکر میکردم.قلبم انقدر تند و با شدت میزد،که احساس میکردم الان قفسه سینم رو میشکونه و میپره بیرون.
به این نتیجه رسیدم که من نمیتونم بدون عشق زندگی کنم،ولی با عشق هم نمیتونم،آخه عشق تو این دنیا برای هیچکس مفهومی نداره.اینجا زندگی اونقدر مسخره نیست که کسی بخواد با عشق روزگارش رو بگذرونه.
اینجا اگه بخوای از عشق حرف بزنی بهت میگن،برو بچه جون!گشنگی نکشیدی که عاشقی از یادت بره.
پس بهتره که اصلاْ زندگی نکنم.انگار عشق فقط یه قصهء قدیمی ِ و انگار من یاد نگرفتم که نمیشه توی قصه ها زندگی کرد.من زیادی رومانتیکم.زیادی رؤیایی فکر میکنم.نمیدونم که همهء شاهزاده های سفید پوش مردن.نمیخوام باور کنم که دیگه هیچ شاهزاده ای نیست و هیچ اسب سفیدی باقی نمونده که بخوام باهاش از اینجا برم.فکر میکنم عشق میتونه حتی مرده رو زنده کنه.
دلم میخواد برم و توی قصه ها زندگی کنم.اونجا که دنیا رنگی و قشنگ و پر از مهربونیه.اونجا که تو رو به خاطر عاشق بودن سرزنش نمیکنن.اونجا که همیشه خوبی و عشق و مهربونی برنده س،و آخر قصه ها همیشه خوب تموم میشه.اونجا که حتی قویترین طلسمها با نیروی جادویی عشق باطل میشه.دلم میخواد برم تو قصه ها زندگی کنم. از نفس کشیدن توی این هوای مسموم متنفرم.
قلب من ، هرگز تو را محكوم و نقد نمي كنم ، و نيز هرگز از آنچه مي گويي شرمنده نمي شوم . زيرا مي دانم كه تو كودك محبوب خداوندي و او در تابشي شكوهمند و عاشقانه از تو محافظت مي كند .
قلب من ، به تو ايمان دارم . ايمان دارم كه عشقت را با هر آنكس كه نيازمند يا سزاوارش باشد سهيم مي شوي .
دو نوع خدا وجود دارد : خدايي كه هراسيدن از او را آموخته ايم ، خدايي كه از عطوفت با ما سخن مي گويد.
خدايي كه ما را زير بار گناهانمان خرد مي كند ، و خدايي كه با عشق خويش ما را آزاد مي سازد .
عشق هميشه هست . حتي زماني كه احساس مي كنيم بي فايده ايم ، هنوز مي توانيم عشق بورزيم ـ بدون توقع پاداش ، جبران يا تشكر . اگر بتوانيم چنين كنيم ، كارمايه ي عشق شروع مي كند به تغيير دادن كيهان پيرامون ما . وقتي اين كارمايه ظاهر مي شود ، همواره مي تواند كار خود را انجام دهد .
::ادامه مطلب::
::ادامه مطلب::
يکي داشت و يکي نداشت، اوني که داشت تو بودي اوني که تو رو نداشت من بودم !
يکي خواست و يکي نخواست، اوني که خواست تو بودي و اوني که بي تو بودن رو نخواست، من بودم !
يکي آورد و يکي نياورد، اوني که آورد تو بودي و اوني که که جز تو به هيچ کس ايمان نياورد من بودم !
يکي بود و يکي نبود، اوني که بود تو بودي اوني که دل به تو باخت من بودم !
يکي گفت و يکي نگفت، اوني که گفت تو بودي و اوني که دوست دارم رو به هيچ کس جز تو نگفت من بودم !
يکي ماند و يکي نماند، اوني که ماند تو بودي و اوني که بدون تو نمي تونست بمونه من بودم !
يکي رفت و يکي نرفت، اوني که رفت تو بودي و اوني که به خاطر تو، تو قلب هيچ کس نرفت من بودم !
يکي رسيد و يکي نرسيد، اوني که رسيد تو بودي و اوني که مثل کلاغ ها، هنوز به مقصد نرسيده منم ...! ! !
::ادامه مطلب::
باورت نمی شود که : در زمین
جز به فکر غارت دل تو نیست.
چشم گرگ جاودان گرسنه ای ست!
ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم ؟
اسانی نداده است اما گاه می تواند شگفت انگیز
باشد و این بر ماست که از ان لحظه های پر شگفت بسازیم
از کجا اغاز کنیم؟ از درون خویش.
چه وقت اغاز کنیم؟ در دمیدن فجر صبح.
چگونه اغاز کنیم؟ به خواهش های دل گوش بسپار.....
و به راستی راه را به تو نشان خواهد داد


از جمع پراکنده رندان جهانم
در صحنه بازيگري کهنه دنيا
عشق است قمار منو بازيگر آنم
با آنکه همه باخته در بازي عشقم
بازنده ترين هست در اين جمع نشانم
اي عشق از تو زهر است به کامم
دل سوخت، تن سوخت، ماندم من و من
عمري است که مي بازم و يک برد ندارم
اما چه کنم عاشق اين کهنه قمارم
اي دوست مزن زخم زبان جاي نصيحت
بگذار ببارد به سرم سنگ مصيبت
من زنده از اين جرمم و طبق مجازات
مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت
بايد که ببازم با درد بسازم
در مذهب رندان اين است نمازم
من دربدر عشقم و رسواي جهانم
چون سايه به دنبال سر عشق روانم
او کهنه حريف منو من کهنه حريفش
سرگرم قماريم من و او بر سر جايش
| قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا |




